بشنوازدل

قلب ها دریچه نفوذند آنکه صادقانه نفوذ کند پایدارترین مهمان است.

روز اول با خودم گفتم

روز اول با خودم گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم نیز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

آن من دیوانه ی عاصی

بر سر پیمان خود بودم

در درونم های و هو می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

ظلمت زندان مرا می کشت

روزنی را جستجو میکرد

باز زندانبان خود بودم!

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را!

شرمگین می خواندمش بر خویش:

از چه رو بیهوده گریانی؟!

در میان گریه می نالید:

"دوستش دارم نمیدانی!"

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یامن مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم!

           (فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 21:4  توسط غزل  |